• 200 عکس پروفایل
  • بلاگرز

    تمامی اطلاعات, خبرها و مقالات بصورت خودکار از سایت های فارسی دریافت و با ذکر منبع نمایش داده می شوند و بلاگرز هیچگونه مسئولیتی در قبال محتوای آنها ندارد .
    تولبار و نحوه استفاده از آن

    تبلیغات

    ***

    خیریه مهربانه

    خیریه مهربانه

    پست ثابت

    همت 110

    تبلیغات

    همت 110
    

    در دیار یاران و دلداران دیدار یار غار خوش باشد!

    :: در دیار یاران و دلداران دیدار یار غار خوش باشد!

    پدر من ، اگر بهتر هدایت شده بود، جغرافی یا تاریخی یا گردشگری ای چیزی خوانده بود و الان جانشین بلامنازع مرحوم محمد علی اینانلو بود که باور بفرمایید دلم میگیرد وقتی میگویم مرحوم!

    آن وقت چه طور میشد؟!هیچ..من دخنر جانشین اینانلوی فقید بودم و هر هفته را در یک گوشه سرزمین م سپری میکردم و هرشب را در یک نوع کپر میخوابیدم!

    الان ش هم خیلی خوشحالم که خانواده م پایه ی هرنوع لذتی هستند و زندگی را وقتی بخواهیم خوشش کنیم ، بلدیم!

    و مثل سامان اسفندیار خان نیستیم که برود کشوری کباب بزند با شراب و سه شب بیاید خانه!

    بهش بگویند ها کن!تا این وقت شب کجا بودی؟!!

    بگوید ورزش میکردم.بیا. هااااا و ادعا کند دهانش بوی ورزش میدهد!

    بعد بابای من بی خبر از اینکه آنها خانوادگی مفنگی هستند و غمین از اینکه ما نشسته ایم وسط جمع شان و من چشمانم را از سوزش ناشی از دود قلیان  میمالم و زن سامان جان حرص میزند که چرا همسر ژیگول ش تلفن ش را پاسخگو نیست و دنبال یکی بهتر از او بگردد که باهاش برود سفره خانه با اجرای زنده!

    و در پذیرایی بابا یکی یکی توجیهشان کند که دودی نباشند و سعی کند یکی یکی براشان شغل سرگرم کننده پیدا کند که بدانند اگر نان سر سفره بود، کار هم باید باشد!

    بعد صبح بابا بگوید خوب است آدم-ماها را میگوید-هر از گاهی از اینها ببیند و به خودش بیاید!

    و باز بترسد.مثل تمام زندگی ش که ترسیده!

    از بوی سیگار مثلا!بابام از بوی سیگار میترسد!از توهم شیشه میترسد! از عادت به قلیان میترسد! از تریاک در ایام پیری هم میترسد!

    از این هم میترسد که مبادا ما را از دست بدهد

    مثل مامان که میترسد که اگر خودش شعله بخاری اتاقی که من در آن خوابیده م را چک نکند، هر آن ممکن است من خفه شوم و بمیرم!

    که نمیگذارد شب با نسترن بخوابم!

    اما من خوشحالم

    خوشحالم که هنوز راهی برای لذت وجود دارد

    لذتی مطبوع

    خوشحالم که خیلی زیاد سفر میکنم و راجع به زندگی ها فکر میکنم!

    که میتوانم صحبت های یک راننده آژانس را گوش کنم!راجع به کلا! و اصرارش به ضم کاف و اصرار نسترن به فتحش!

    شاید بچه م را هدایت کردم که کسی مثل نوه ی خلف دختری اینانلو شود!و نترسیدم

    نه از نشت گاز، نه از شیشه و نه از هیچ چیز دیگری..

    اولین قدم آلبوم عکسی ست که برایش میسازم!


    مینویسم ببین مامان..سرزمین من این قدر زیباست!!

    +بابل!با دوست جان!!

    babol


    babol2

    ایشون دماغشون درازه!اوزون برون!!کوسه وار!!!

    mahi babolsar


    به عنوان شام!

    babolsar kapur

    بلوط!بیا فکر کنیم شیاده بود اما نبود!

    balut...elimalat

    شت نیسان تا بالاترین کوه های اطراف کویر!باداب سورت!


    5


    1


    2

    3


    4


    منبع : و سوت ممتد مغز و حواشی دیگر... |در دیار یاران و دلداران دیدار یار غار خوش باشد!
    برچسب ها : میترسد ,خوشحالم ,زندگی

    بعضی وقت ها فکر میکنم اینجا که ایستاده م، بیخود ترین جای زمین است!

    :: بعضی وقت ها فکر میکنم اینجا که ایستاده م، بیخود ترین جای زمین است!
    بیایید برایتان بگویم که چقدر ترس دارم
    از از دست دادن ترس دارم
    از ترسیدن ترس دارم
    دیده اید؟!
    هزار بار گفته م که ترس دارم و باز از ترسیدن میترسم.انگار که ترس، چیزی باشد غریب و وهم آلود که مراقب باشم مبادا به من بخورد.
    اما آدم همیشه از زمانی میترسد که احساس کند باید امیدهاش را قطع کند.
    امید از همین سه چارنفر که مانده ند.
    آنوقت فکر میکند اگر یکی از همین سه چار تا نباشد، باید چه کند؟!؟بعد ترس تمام وجودش را میگیرد.
    احساس میکند خالی و پوچ شده
    و میخواهد بمیرد

    آدم، اگر آدم باشد، یک روز میفهمد که چه قدر نباید اینطوری باشد
    آنوقت میرود خودش را از این قصه ها خلاص میکند
    و
    تلاش میکند خود خوبی باشد

    خودی که از هیچ چیزی نترسد و مدام از نبودن ها تنش نلرزد

    +امسال، سال درست شدن است
    سال نبودن !
    سال فراموش شدن !

    منبع : و سوت ممتد مغز و حواشی دیگر... |بعضی وقت ها فکر میکنم اینجا که ایستاده م، بیخود ترین جای زمین است!
    برچسب ها : میکند

    تو که ریاضی ت خوب است!متالورژی میفهمی؟!!

    :: تو که ریاضی ت خوب است!متالورژی میفهمی؟!!

    xod kafaدیشب بابا این سنگ را آورده.به طرز عجیبی سنگین است. میگوید از توش پنجاه نوع فلز استخراج میشود و میتواند به هفتاد و سه نوع آلیاژ مختلف بدل شود. اما ما بلد نیستیم.باید برود دانمارک!


    از آن آلیاژها که صندلی سراتوی کیا هفتاد تا از آهن ش دارد و سراتوی سایپا یک نوع را ایگزین هفتاد تاش کرده!!

    به نظر جذاب میرسد که بشر توان این را دارد که سنگ را بشکافد و ازش اینقدر متنوع استفاده کند. خیلی لوس و بی نمک است که اینطوری جمله بندی میکنم!!

    خب...

    فولاد مبارکه اصفهان ، به قول خودشان نماد میخواهیم پس میتوانیم است که کارایی ش یک صدم فولاد سازی های کره ست و مساحتش یک شصتم آن!

    تازه.کره از آن صدبرابر افیشنت ها، پنج شش تا دارد، ما همین یکی را داریم!

    چرا؟!

    چون سیاست ایران بنگاه های اقتصادی خرد است!نه کلان!

    ما فقط بلدیم از دیدن سنگ های معادن مان ذوق کنیم و بگوییم واییی چه قشنگه...بعد  باز ذوق کنیم و به نظرمان بیاید که مناسب این است که بگذاریم در کتابخانه مان

    بعد دستبند سوییسی نقره مان که از مشهد خریده ایم را بگذاریم کنارش، فکر کنیم سنگ ما میرود دانمارک، تجزیه میشوپ میرود سوییس و ایتالیا و امثالهم، دستبند میشود میآید مشهد خودمان، ما میخریم هفتصد برابر قیمت سنگ!

    این درحالی ست که کلی پول صرف دراوردن همین سنگ میکنیم که بدهیم دانمارک و سوییس و اسپانیا و ایتالیا سود کنند و به خودمان بفروشندش!


    +بیایید دلمان برای خودمان بسوزد!

    بعد برویم الحاقیه بیمه شخص ثالث بخریم که اگر در چارشنبه سوری نودوپنج بمب زدند به ماشینمان مردیم چهارصد میلیون پول برای بازماندگان مان بماند!

    بدوید که سه روز وقت است!

    بیست و نهم روز ملی شدن نفت است و ما خوشحالیم

    ما خیلی از ملی شدن نفت خوشحالیم!

    اینطوری زوج استعمار خارجی و استبداد داخلی، نامتوازن شد و وزنه استبداد داخلی سنکین تر!

    قانون گذار، قانون گذاشت، نفت را خودش خورد، خوشحال شد که مستعمره نیستیم، مردم نشستند که پول نفت بیاید سر سفره شان

    نفتی که بشکه بشکه فروختیمش به استعمار، استعمار کردش بنزین فروخت به ما صد برابر قیمت.

    به قبای مملکت دار برخورد.گفت نه!!این عین همان استعمار است

    بنا شد نفت را بخورند و مردم کماکان منتظر بمانند

    نفت را خوردند، مردم منتظر سر سفره بودند که دیدند بنزین حاصل خودکفایی مان دارد سرطان میزاید!

    مردم سرطان گرفتند،مردند.

    آن یکی مردم بی سرطان، نتوانستند مردن مردم با سرطان را ببینند رفتند دارو بخرند

    دیدند همان استعمار، ذخایر مارا گرفته، کرده دارو میفروشد به قیمت خانه ها مان

    خانه را فروختند

    دارو خریدند

    که چه؟!!

    که استبداد پدر مردم را دراورد عیب ندارد

    استعمار فقط درنیاورد

    چه طوری؟!!

    بنزین ساز خودمان خودمان باشیم و درد مردمانمان هم!
    نرخ استخراج انواع سنگ فلزات از معادن انبوه مان را مخابره کنیم و ذوق کنیم

    بعد برویم زیارت.دستبند یادگاری بخریم بریزیم جیب استعمار و بیشعوری خودمان!

    بعد خانه مان را بفروشیم دارو بخریم

    شاید بعدش توانی ماند که به استعمار و استکبار مرگ نثار کنیم و خوشحال باشیم

    که مصدق نفت را ملی کرد!!!

    بعد تصادف کنیم ،چون تمام قطعات ماشین های ملی مان یک نوع فولاد پیزوری ست در جا بمیریم

    اما روح مان شاد باشد.چون هرگز در زندگی تن به استعمار نداده ایم.

    استبداد هم که نداشتیم

    نه آقا...

    هیچ وقت نداشتیم!

    ++و من الله التوفیق!

    منبع : و سوت ممتد مغز و حواشی دیگر... |تو که ریاضی ت خوب است!متالورژی میفهمی؟!!
    برچسب ها : مردم ,استعمار ,کنیم ,خودمان ,استبداد ,دارو ,برابر قیمت

    وسط روز و شب فکر کشتن خود!

    :: وسط روز و شب فکر کشتن خود!

    بچه ای به دنیا می آید مثل هلو و زرد آلو و امثالهم!این نشانه ی این است که بشر هنوز خر است!

    بهش میگویم زندگی بعضی ها ذاتا نصفه است. برنج نیم دونه میخورند، خانه شان نیم قواره ست، هیچوقت جایی برده نشدند مگر اینکه بتوانند براشان بلیط نیم بها بگیرند.به ازای هر قد و نیم قدی، اینها همان نیم قده اند لابد!

    بابام را میگویم.به بابام میگویم.

    بهش میگویم نمیدانم این چه قاعده ای ست.این که بعضی ها هر چه میشود و به هر دری میزنند نمیمیرند و بعضی ها کافی ست شیلنگ آب بگیرند کف مغازه شان، برق میگیرد ، درجا میمیرند!

    به بابام میگویم.

    آش ها را تزیین میکنم.مثل یک کدبانوی تمام عیار و پخش میکنم.

    فکر میکنم دوست دارم ترک باشد بهش بگویم"باغیشلییز..وسایل لریم هارا گره گویولا؟!"

    یادم می افتد که

    'باید تو بیایی و لب ت ، شربت گیلاس'

    هی تکرار میکنم.

    همین.

    همین قدر پوچ و بی معنی.

    دلم فقط دارالحجه امام رضا را میخواهد.

    فقط همین.

    بعدش مرگ.

    مرگ ناگهانی.

    آنوقت بیچاره مادرم.

    منبع : و سوت ممتد مغز و حواشی دیگر... |وسط روز و شب فکر کشتن خود!
    برچسب ها : میگویم ,میکنم ,همین ,بابام ,بعضی ,بابام میگویم

    از زمین تا آسمانم!

    :: از زمین تا آسمانم!

    بچه که بودم، هیچوقت، هیچ فردی در ذهن م بزرگ و با اهمیت نبود.هیچوقت هیچ معلمی را دوست نمیداشتم چون از وجود اساتید دانشگاه مطلع بودم.

    همکلاسی های مدرسه م ،آدم های خاصی بنظرم نمی آمدند.فقط فائزه به چشمم خیلی هنرمند می آمد.همین طوری که الان، زهرا به نظرم می آید.

    بابام بهم گفته بود دکتر حسابی.اسم ش را گفته بود و گفته بود کاش الگوی زندگی ش کسی مثل دکتر حسابی بود.آنوقت تمام تصور من از دکتر حسابی، عکسی بود نقاشی شده روی دیوار مدرسه ی سر خیابان نواب!

    بعد ها ، مستندهایی ازش دیدم. از پسرش که نظم زندگی پدر را تعریف میکرد و من، خودم را دیدم که هرگز چنان نظمی نداشته م!

    مامانم، همیشه طرفدار صلح بود و نشاط و سلامت!

    دوست داشت من از آن دختر مودب ها باشم که همه چیزم سر جاش است.

    من بی ادب نبودم.اما از آن مامانم خواه ها هم نبودم.هیچوقت نبودم.

    حالا هم نیستم.

    مامانم هیچوقت نفهمید من چه قدر تنهام.خودم هم هیچوقت نگفتم.چون حس ش نمیکردم.چون آنقدر خودم را در ذهن خودم بزرگ کرده بودند که تمام م خودم باشم.

    نمیدانم چرا هیچوقت ازشان شاکی نشدم که مرا نگذاشتند لطیف بشوم و نگذاشتند نداشتن یا کم داشتن را بچشم.

    ندانستند هفده هجده ساله که بشوم، بعضی ها برام مهم میشوند.منی که تا همان دبیرستان در گوشم میخواندند که برا دوستات ارزش بذار، حالا خیلی وابسته دوست هام شده م.

    شاید بد باشد،

    شاید هم نه.

    نفس این نوع ارتباطات را میگویم.

    برای من اما، بد است.من خوب هدایت نشده م.مامانم باید آن درسهای هدایت تحصیل و روانشناسی رشو کوفتی ش را رویم پیاده میکرد.نباید مرا همانی که نشان میدادم میدید.

    باید میدانست که من در هفده ساله گی م ، یک سالم را برای سرطان بچه ای سه سال کم سن تر از خودم میگذارم و برایش زار میزنم!

    باید میدانست که در همان هفده ساله گی، شیفته ی رفتار خاص کسی میشوم که برای اولین بار در زندگیم، خیلی بالا تر از خودم حس ش میکنم و این بار میتوانم به خودم بقبولانم که "بابا...این خیلی بهتر از توعه"و باید این حس خود بالانبینی را از بچه گی در من نهادینه میکرد.

    بابام باید وقتی به خاطر اینکه دختر عمه م سر و زبان داشت و میپرید بغل بابام و من به خاطر ارتباط قوی اجتماعی که او داشت و من نداشتم،وقتی خواب بود پریدم روی شکم ش،میفهمید من انحصار طلب م و میدانست این انحصار طلبی م ، نوعی اختلال روانی ست.

    وقتی بعد از هر گردش طولانی یک دور کامل گریه میکردم، باید میزدند در گوشم تا میفهمیدم حرف ، حرف کسی به غیر از من است.

    وقتی هیچوقت از هیچ کسی خوشم نیامد، باید بهم تلنگر میزدند که من کوچک م.نه اینکه هر کوتاهی م را ندیده بگیرند و بگویند مشکل از جای دیگر است تا مبادا ناراحت شوم.


    ازشان شاکی م.


    دارم فکر میکنم اگر بچه م خواست باهام برود استخر،چه طور بهش بفهمانم که من مسلمانم و چه طور در مخش فرو کنم که فقدان دین، بنا نیست خلل قابل مشاهده ای از بیرون در زندگی ایجاد کند که نفع حضورش را با فقدان آن خلل ها برایش توضیح دهم!

    من نگران بچه خودم هستم.

    دوست ندارم مثل من از بزرگ بینی من کوچک شود و نتواند با ضروریات عادی کنار بیاید.

    دوست دارم بچه م فرهنگی باشد
    بنویسد

    و هیچوقت نخواهد خودش را بکشد!

    منبع : و سوت ممتد مغز و حواشی دیگر... |از زمین تا آسمانم!
    برچسب ها : هیچوقت ,دوست ,هفده ,نبودم ,ساله ,میدانست ,هفده ساله ,باید میدانست ,ازشان شاکی ,دکتر حسابی

    بچه ی اسفندم من!

    :: بچه ی اسفندم من!

    میگویم از بهار متنفرم.کاش هیچوقت بهار نشود. زمستان خوب ست و پاییز .

    زمستان پر از خاطره های خوب است.

    زمستان تصویر سرتاپای قرمز همکلاسی است از بی مبالاتی من و قهقهه های خنده م روی زمین نمازخانه

    زمستان وقتی ست که لیلا زار زار زیر ناودان مدرسه نشسته و گریه میکند و من کاپشن م را روی شانه ش می اندازم

    زمستان ،کیف م را دست  ش دادن است و کاپشن م را پوشیدن و بعد دزدیدن نگاه از تخم چشمانم!وسط خیابان بی انتها. همان که از تمام تاکسی هاش میترسیدم.

    زمستان، تولدش است!

    زمستان، تولدم است!

    زمستان،آرزوهای ماست و وام رنگ های رنگین کمان!

    زمستان، مرغابی ها از فراز دریاها همه با هم ، تن م را گرفتند و وسط بغل مامان خوبم، پرتم کردند!

    زمستان، حرف زدن های بی ربط نصف شب است و خواب بردن م ها.

    زمستان، من م!

    تولدم است و پیانو زدن ها و ذوق کردن ها!

    زمستان، شلغم است!

    بعد از پاییزی که درخت است و قدش که از چشمم تا ته ته م کشیده شد!payiz

    پاییزی که یک عصر چارشنبه بیست و هفت آبان ، با دوست جان گشتن است و عکس گرفتن و ذوق کردن!

    پاییز خوب است!

    بعد از گرمای بیخود تابستان پایان ناپذیر و شهریور مسخره!

    بعد از "آدمی که مشکل دار بودن رو بهتر از بی مشکل بودن بدونه همیشه مشکل داره." هاست!

    بهار خواب است!

    با دعوا

    با آلرژی و باران های بی مزه!


    تمام بهار، چهارم و پنج م و ششم اردی بهشت است!

    اردی بهشت،فصل آشنایی ست!با دوست داشتنی ترین ها!

    اما بهار...شروع گرمای آزارنده!


    +بهش میگویم من خیلی احمق م!

    اما امسال بهتر میشوم!

    کمتر به دیگران فکر میکنم و کمتر راجع بهشان قضاوت میکنم!

    او نمیداند زندگی من چه قدر استهلاک دارد

    نمداند زمین م به زور میگردد!نمیداند این سیصد و شصت چند روزم چقدر سخت میگذرد..اما خب،

    برای چه باید بداند؟!

    برای خودم باشد و او فقط ببیند من بلد شده م به خیلی ها حسی نداشته باشم!

    پیشفرض های بیخودم را حذف کنم.

    ساز دهنی بزنم و کلی بخندم که نمیدانم هارمونیکا اسم ساز است، نه گروه موسیقی!

    عکس بگیرم

    عکس هام را چاپ کنم و روی بند عکس از دیوار اتاق م آویزان کنم!

    کوانتوم و مدرن و الکترومغناطیس ومکانیک تحلیلی و ریاضی فیزیک بخوانم!

    داستان بنویسم!

    بزرگ شوم!


    زندگی کنم!



    افتخار کنم که کارهام برای خاطر منفعت شخصی م نیست اما پیشرفت میکنم!

    این ،آب شدن هایم را تمام کنم!


    +قرار بود در دفتر بنویسم

    خواستم بخوانید!


    ++حال تان خوب!!!




    منبع : و سوت ممتد مغز و حواشی دیگر... |بچه ی اسفندم من!
    برچسب ها : زمستان، ,زمستان ,بهار ,میکنم ,تمام ,مشکل

    یک مرد و ارغوان جان!

    :: یک مرد و ارغوان جان!

    یک مرد میتواند همسرش را از فرشته ی آسمانی صدا بزند تا آشغال و کثافت!

    فکر نکنید هیچ مردی به همسرش نمیگوید آشغال کثافت!

    خیلی از مردها توهم دارند.توهم اینکه همسرشان دوستشان ندارد و بعد از مدتی، همسرشان واقعا تصمیم میگیرد که دیگر دوستشان نداشته باشد.

    همین همسر مصمم، نیمه ی اسفند که میشود می افتد به جان بازار های شهر تا پدر صاحب بازار را دراورد!

    زن خودش را اینطور ارضا میکند...همان زن آشغال و کثافت که هم سرش طیب و طاهر بود و لابد میدانید که حالا او هم اسفند به نیمه نرسیده، خودش را به جان خلی ها انداخته!

    اینطوری

    اسفند به نیمه نرسیده، هوا خیلی کثیف میشود و نگاه های آلاینده دار به مرز بحرانی خود میرسند.

    بازار این روزها خطرناک است

    هم در ترافیک پانزده خرداد که واردش که بشوید نمیتوانید ازش بیرون بیایید و هم در ترافیک پانزده خرداد که فرق هم میکند چه کسی واردش بشود!

    یعنی خروج تان، تابعی از ورودتان است

    آشغال و کثافت و تنها که وارد بشوید، ممکن است ببیینید در مترو دارید با یک نفر چت میکنید که خبر ندارید کیست و خریدتان نصفه مانده.از آن ور به بچه بیچاره تان که باباش به مامانش گفته آشغال کثافت مدام سیخونک میزنید که نخواب

    نخواب

    نخواب رسیدیم بیدارت نمیتونم بکنما

    نخواب

    اه...

    و بچه بیچاره تان دیگر نمیتواند دختری باشد که همسرش او را -فرشته ی قشنگم -صدا کند


    مرد ها هیچوقت نفهمیدند اسفند چه طور به نیمه میرسد

    همانطور که هیچ وقت نفهمیدند چه تفاوت عمیقی ست بین دوست نداشتن و تصمیم بر تنفر گرفتن

    مرد ها...

    مرد ها...


    +راستی،

    به رنگ ارغوان اسم فیلمی بود از کارگردانی معروف


    ++و امروز اسفند به نیمه رسید

    وقتی دلم برای نسترن تنگ شد !

    منبع : و سوت ممتد مغز و حواشی دیگر... |یک مرد و ارغوان جان!
    برچسب ها : اسفند ,نیمه ,آشغال ,نخواب ,بازار ,همسرش ,نخواب نخواب ,پانزده خرداد ,ترافیک پانزده ,نیمه نرسیده، ,ترافیک پانزده خرداد

    از سیستان گفت.بعد نطفه بیست ساله را دار زد!

    :: از سیستان گفت.بعد نطفه بیست ساله را دار زد!


    میگفت دخترة گفته"عمو!برام اسباب بازی بخر!هرچی بخوای بهت میدم"گیر داده بوده که"عمو!هرکاری بخوای میکنم!"من نه میدانم عمو که بود.دختره که بود!فقط میدانم که گفته!بارها گفته!آنقدرگفته که عمو از شدت عصبانیت زار زار گریه کرده.همان دختر نه ساله ای که بوی بغل را میشناخت!!!!
    منبع : و سوت ممتد مغز و حواشی دیگر... |از سیستان گفت.بعد نطفه بیست ساله را دار زد!
    برچسب ها : گفته

    فروشگاه

    لینک عضویت در کانال تلگرام

    عضویت در گروه تلگرام جوک کلیپ عکس


    کانال تلگرام

    جدیدترین مطالب

    تبلیغات

  • دانلود آهنگ